خدا...

خوشبختی همان لحظه ایست  که احساس میکنی خدا کنارت نشسته و تو به احترامش  از گناه فاصله میگیری...

.:: به دنبال خدا نگرد ::.

به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست

او جايي است که همه شادند
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زني است به همسرش
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
زندگي چالشي بزرگ است
مخاطره اي عظيم
فرصت يکه و يکتاي زندگي را
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟

گاهی باید نشنید!!!

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

 اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

 معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

سرباز امریکایی

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:
پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.
 رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. پسر ادامه داد :
 ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست ویک پای خود را از دست داده است، و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهماجازه دهید او با ما زندگی کند.

پدرش گفت: ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.
پسر گفت: نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند آنها در جواب گفتند:
نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنى ،دراین هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه 
سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.
پسر آنها یک دست و پا نداشت !

 

لیوان غصه هایت را زمین بگذار...

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ۵٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١۵٠ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
نکته
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

هوس را به اتش بکش بگذر از دیوار نفس

عارفی رادیدند

مشعلی وجام ابی در دست پرسیدند:

کجا میروی؟؟؟

گفت:

میروم با اتش بهشت را بسوزانم

وبا اب جهنم را خاموش کنم

تا مردم خدارا فقط به خاطرعشق به او بپرستند

نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم!!!

داستانی با لهجه ی شیرین مشهدی

این بخشی از یک داستان با لهجه ی مشهدی برای اشنایی بیشتر دوستان با لهجه ی شیرین مشهدی

صبح كه از خواب ورخواستُم داشت آهنگ قناري افتخاري ر از تلوزيون مِذاشت چقدر خوبه كه آدم صبح با صداهاي خوب از خواب بلند بِشه نه كه مثلِ ما با جيغ جيغاي حاچ خانوم از جا دَر بره.

وقتي داشتم مِرفتم سَرِ كار گفتُم بُرُم يك سي دي بِخِرُم كه از سيستم ماشينم استفاده كُنُم ، وقتي رفتُم تو ماغازه گفتم يك سي دي ملايم به ما بده كه شعراي ملايم دِشته بِشه در كل مقبول بِشه اويم سَرِش شلوغ بود دست كِرد تو خيزه گفت حاج آقا مخلوطه خوبه ، مويم كه ديرُم شده بود گُفتُم بده با خودوم گُفتُم حتما خوبه ديگه...

هم هَمي كه سويچ ماشين رِ چرخوندُم يك چيز سياه سيخ سيخي از پنجره آمد تو مويَم يك دادي كِشيدُم اقل كندش ده سال از عُمرُم كَم رفت رنگ صورتم مثل گچ ديفال سفيد رفت، اول فِك كِردُم خارپُشتي چيزيهِ بعدش ديدُم اي بچه همسادمانه ور پريده موهاشه مثلِ خارپُشت دُرُس كِرده ،

بد بخت اويم ترسيد زهرش آب رفت گفت حاج آقا مگه جن ديدي مويم تو دِلُم گفتُم چي جنِ

 سانتان پانتاني ..، بعدش كه كمي حالم جا آمد گفت حاج آقا دانشگام دير شده مِشه موره تا سر خيابون برسوني ، مويم بهش گفتم حاج آقا باباته بيا بالا..

راديون ماشين داشت بِره فايده هاي موزيك و آهنگ و اينا كه روي روح آدم تاثير مِذِره بحث مِكرد ، اي بچه همسادمانم از وقتي نشست تو ماشين ، يك سمعك گذاشت رو گوشِش مويَم گُفتُم طِلفَك از جووني عَيبناك شُده ، هَمَشَم كِلَش بالا پايين مِرَفت مويَم خجالت كشيدُم با خودُم گُفتُم ايراد يا از كمك فَنراي ماشينُمه يا از آسفالتاي شهرداري !

يَك دِفِگي ياد او سي دي افتادم ، سي دي رِ گُذاشتُم از شامس ما بازَم او آهنگ قناري افتِخاري توش بود حسابي كِيف كِردُم ، به اي پسَر همسادمانم گفتُم آهنگ بايد مُلايِم بِشه از درون داغون كُنه نه اي كه مِثل طبل گوبس گوبس كُنه اويم بِره تاييد كله شه هفت هشت بار تكون داد !

وقتي رِسيدِم سر خيابون بِهِش گُفتُم مو مسيرُم از اي وره تويَم از همي ور ميي ، پنج شيش بار بِهِش گُفتُم ولي نشنيد مويم اعصابُم خورد رفت يك ناخون جيلَك محكم ازش گِرِفتُم بهِش گفتُم مگه سَمعَكِت خرابه ، اويم بِهِش بر خورد گُفت مَگه آزار دِري حاج آقا اي هندسفريه مويم گفتم چي حسن فري كيه؟ اويم خِنديد گُفت گوشي باهش آهنگ گوش مِدَن سمعك نيست . بعدِشم دَرِ نازنين ماشينُمه گُرمبستي زد به هم.. حالا بيا و خوبي كُن.

هم دو قِدَم بالاتر امام جِماعت محلمانه ديدُم مُنتَظِره تاكسيه اول مخواستُم سوارش نَكُنُم ولي دِلُم وا نِستاد . سِوارِش كِردُم ، وقتي نيشست تو ماشين مويَم آهنگ ماشين رِ كم كِردُم بَعدش حاج آقا گفت اگه باعث تحرك نشه و لهو و لعب نِدِشته بِشه دُرُسته . هنوز دو قِدم راه نيوفتده بودم كه يك صداي گوبس گوبسي وَرخواست از ماشين ميگي دِرَن آهن خالي مُكُنن مويم دستپاچه شُدُم زَدُم كِنار، قَلبُم داشت از جا كِنده مِرَفت . حاج آقايَم هول شُد نِفَهميد چي جور اي ضبط خاموش كنه همه كِليداشه باهم خُچار داد . بَعدِش حاج آقا با خِنده بهم گُفت خوبه همي الان بِهِت گُفتُم لهو و لعب ندشته بشه اي آهنگ كه فاتحه هرچي لهو و لعبه خوانده .

مويم از خِجالت سُرخ و سفيد شُدم گُفتُم چاكرخــــــــــــــاتِم دربست

ايَم بِرَم درسي شُد كه ديگه مخلوط نگيرُم چي ميوه چي آهنگ....!

واژه نامه

ورخواستُم = بلند شدم /  ماغازه = مغازه / دِشته = داشته / خيزه = كِشو / اقل كندش= حداقلش/ ديفال= ديوار/ همسادمانه= همسايه / سانتان پانتاني= شيكي / راديون= راديو/ مِذِره= ميذاره /        يَك دِفِگي= يه هويي/ شامس= شانس / ميي = مياي/ ناخون جيلَك = پيشگون يا بيشگون/ گُرمبستي= محكم/ وا نِستاد = آروم نشد/ خُچار= فشار/

 

امروز...

امروز به انهایی می اندیشم که روی  شانه هایم گریه کردند و...نوبت من که شد شانه خالی کردند...

امروز را برای ابراز احساسات به عزیزانت غنیمت بشمار... شاید فردا احساس باشد ...ولی عزیزی نباشد...

ماهی گفت:

من نمیتوانم اشکهایم را ببینم چون در اب هستم.

اب گفت:

من میتوانم اشکهایت را حس کنم چون تو در قلب من هستی

نتیجه: ما میتوانیم درد ها و رنج هایمان را مخفی کنیم اما هرگز قادر نخواهیم بودبه کسانی که بیشترین اهمیت را برایمان قائلند دروغ بگوییم انها برای با خبر شدن از احوال ما نیازی به کلمات ندارند

نامه ی عزت الله ضرغامی  به کشور های خارجی  جهت  خرید فیلم!!!

 

Hai

May name is ezatol god zargami.how are you?fine thanks and you?tanx hame is good.I am raeis of sound and 30maye jomhoolie eslamie IRIB!!!the last time that I kharidam az you film was in 30 sal pish ,so your films is pooside and jer jer now.bikaz we show that’s shunsad bar.

I went film.filmhaye khoob and yangoom!!! Plize tell the yangoom com to iran and play film with me.No no plize tell anjoolina jili bili come. Okay.do you can send some moft film for me.

ATTENTION:your film should very ba adab and don’t have kiss and love and… because there are very zesht and the god put you in jahanam.so don’t use anjoolina jili whit barat pit again in film albate I have a gheychi and chasb whit a water pomp in my jib , so I can edit your film very nice !!we have only 4 dubler that play in evry film . they change your sound and maani of your film very good !we can change your story better than ghablesh , we are very herfeie it in !

Thanks a lot . say hello to anjoolina jili . every body hello miresoone. Thanks.ok .thanks.Bye

 

سرنوشت

سرنوشت ننوشت گر نوشت بد نوشت

اما باور کن !!!نمتوان سر نوشت را از سر نوشت

کاش میشد بر خلاف سر نوشت

قسمت و تقدیر را از سر نوشت!!!

تست روانشناسی اعتیاد

دوست دارید به کدام یک از کشورهای خارجی سفر کنید؟

۱-افغانستان

۲-کابل

۳-هرات

۴-هر جا خاکش حاصلخیزتره

به کدام یک از مواد مخدر زیر تمایل بیشتری دارید؟

۱-شیشه

۲-کریستال

۳-ملامین

۴-چدن

چگونه به دام اعتیاد افتادید؟

۱-بی وفایی شهلا

۲-گوش کردن به ترانه های محسن چاوشی

۳-کیفیت بالای ذغال های داخلی

۴-من اشلا معتاد نیشتم جناب شروان!!!

اگر معتاد نمیشدید دوست داشتید چه کاره میشدید؟

۱-مهندس هوا فضا

۲-فضانورود

۳-ادم فضایی

۴-هر چیزی که ادمو ببره به فضا

حالت خماری رو به چه چیز تشبیه میکنید؟

۱-انتظار برای ذوب شدن یخ افتابه

۲-انگشت کردن تو چشم مانکنی که بعدا فهمیدین واقعی بوده

۳-داشتن لباس بی استین در هنگام ابریزش بینی

۴-همه موارد

* از زشت رويي پرسيدند :

آنروز که جمال پخش ميکردند کجا بودي ؟

گفت : در صف کمال

برایت چه بخواهم زخدا...

بهتر از اینکه خودش پنجره ی باز اتاقت باشد...

عشق محتاج نگاهت باشد...

خلق،لبریز دعایت باشد

و

دلت تا به ابد وصل خدایی باشد که همین نزدیکیست...

بعضی هارو هر چقدر که بخواهی تموم نمیشن...

همش به اغوششان بدهکار میمونی !

حضورشان گرم است و سکوتشان خالی میکند دل ادم را

ارامش صدایشان را کم می اوری

هر دم هر لحظه کم می اوریشان ...

اخ که چقدر کم دارمت...